تبلیغات
♥♥♥عشق طبقه ی اوّل آسمان♥♥♥ - من ببوی زلف پریشان تو مستم ( شاهرخ )
 
♥♥♥عشق طبقه ی اوّل آسمان♥♥♥
♥♥♥ آسمان هفت طبقه دارد و عشق طبقه ی اوّل آسمان است♥♥♥
یکشنبه 16 آبان 1395 :: نویسنده : ♥ شاهرخ ♥        

 

نتیجه تصویری برای عشق طبقه ی اول آسمان

 

من ببوی زلف پریشان تو مستم

من بعطر آغوش زیبای تو مستم

تو با رُخ زیبا ساغر بدستی و باده پرستی

تو باده بیاور که با باده ی تو مستم

 

شاهرخ 95/08/16 ساعت 10:28

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 20 آبان 1395 01:41 ب.ظ
دلت كه گرفته باشد...

شادترین آهنگ ها، برایت روضه خوانی میكنند

شلوغترین مكانها، تنهایی ات را به رُخَت می كشند

و شادترین روزها، برای تو غمگین ترین روزهاست

دلت كه گرفته باشد...

نقض میشود همه ی قانون ها

دل كجـــا... قانون كجـــا

مدتها طول میكشد تا خاك بگیرد خاطره های رنگارنگ

میگذاری تار شود این خاطره ها

اما یك خواب ِ ناغافل، گرد و خاك تمام خاطره ها را می گیرد !!

میشود مثل روز ِ اول

میشود خاطره های ناب

زخمها تازه میشود باز ...
♥ شاهرخ ♥
پنجشنبه 20 آبان 1395 01:41 ب.ظ
خنده از ته "دلــ♥ــ" میخـواهـم...
جایـی می فروشـنـد؟!
مـن بـه قیـمـتــ باقـی عـمـرم خـریـدارمـ
♥ شاهرخ ♥
پنجشنبه 20 آبان 1395 01:41 ب.ظ
نیمه ی ِ خالی اش جای ِ خالی ِ توست ... ،
نیمه ی ِ پُر َش هم پُر از حسرت ِ نبودن َت ... ،
خاک بر سَر ِ این لیوان ...
♥ شاهرخ ♥
پنجشنبه 20 آبان 1395 01:40 ب.ظ
وقتی کسی گفت " دوستت دارم "


تحقیق کن ....

شـــایـــد تـــکـــه کــلامـــش بـــاشـــه !!!
♥ شاهرخ ♥
پنجشنبه 20 آبان 1395 01:40 ب.ظ
خدای من؛ خطاهایم؛

خطاهایم لباس پستی و ذلّت تنم کرده؛

خواستم و نشد ...

آرزوهایم را ، امیدهایم را یکی یکی به آتش می کشم.


تا اندکی گرم شوم...!

چه طعم تلخ و زننده ای دارد این جراحت های افکارم
♥ شاهرخ ♥
پنجشنبه 20 آبان 1395 01:40 ب.ظ
مشکل ﺩﻧﯿﺎ ﺍﯾﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﻓﻬﯿﻢ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺗﺮﺩﯾﺪﻧﺪ ،

ﺍﻣﺎ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﻫﺎﯼ ﺍﺣﻤﻖ ﭘﺮ ﺍز اطمینان...!
♥ شاهرخ ♥
پنجشنبه 20 آبان 1395 01:40 ب.ظ
یادمان باشد

وقتی کسی را به خودمان وابسته کردیم

در برابرش مسئولیم...

در برابر اشکهایش

شکستن غرورش

لحظه های شکستنش در تنهایی

و لحظه های بی قراریش

و اگر یادمان برود

در جایی دیگر

سرنوشت یادمان خواهد آورد

و این بار ما خود فراموش خواهیم شد
♥ شاهرخ ♥
پنجشنبه 20 آبان 1395 01:40 ب.ظ
ترا من چشم در راهم
شباهنگام
که می گیرند در شاخ « تلاجن» سایه ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
ترا من چشم در راهم.
شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یاد آوری یا نه
من از یادت نمیکاهم
ترا من چشم در راهم
نیما یوشیج
♥ شاهرخ ♥
پنجشنبه 20 آبان 1395 01:39 ب.ظ
گفت دانایی که: گرگی خیره سر،
هست پنهان در نهاد هر بشر!...
هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته می شود انسان پاک
وآن که با گرگش مدارا می کند
خلق و خوی گرگ پیدا می کند
در جوانی جان گرگت را بگیر!
وای اگر این گرگ گردد با تو پیر
روز پیری، گر که باشی هم چو شیر
ناتوانی در مصاف گرگ پیر
مردمان گر یکدگر را می درند
گرگ هاشان رهنما و رهبرند...
وآن ستمکاران که با هم محرم اند
گرگ هاشان آشنایان هم اند
گرگ ها همراه و انسان ها غریب
با که باید گفت این حال عجیب؟
فریدون مشیری
♥ شاهرخ ♥
پنجشنبه 20 آبان 1395 01:39 ب.ظ
آیینه چون شکست
قابی سیاه و خالی
از او به جای ماند
با یاد دل که آینه ای بود
در خود گریستم
بی آینه چگونه درین قاب زیستم
♥ شاهرخ ♥
پنجشنبه 20 آبان 1395 01:39 ب.ظ
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست
روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند
قفل
افسانه ای است
و قلب
برای زندگی بس است...
شاملو
♥ شاهرخ ♥
پنجشنبه 20 آبان 1395 01:39 ب.ظ
تو نمی‌دانی نگاهِ بی‌مژه‌ی محکومِِ یک اطمینان
وقتی که در چشمِِ حاکمِ یک هراس خیره می‌شود
چه دریایِی‌ست!
تو نمی‌دانی مُردن
وقتی که انسان مرگ را شکست داده است
چه زنده‌گی‌ست!
♥ شاهرخ ♥
دوشنبه 17 آبان 1395 07:18 ب.ظ
سلام شاهرخ عزیز!
شبتون بخیر
امیدوارم شب بارونی قشنگی داشته باشید
روزگارتون به عشق
♥ شاهرخ ♥ سلام فاطیمای عزیز ... شب زیبا و بارانی شما نیز بخیر و شادی

ممنونم باران زیبا و با طراوت گوارای وجودتان

ممنونم از حضور گرم و کامنتهای زیبای شما

لحظه هایتان بعشق و شادمانی

دوشنبه 17 آبان 1395 07:17 ب.ظ
روز اول که پوستر عشق را
روی دیوار قلبم دیدم،
باور کردم!
نفهمیدم از اوّل که آنهم یک تبلیغه
عکسش قشنگتر از خودشه!
وقتی رفتم که امتحانش کنم
یا برای قلبم تنگ بود یا گشاد

حالا فعلاً تو رژیمم
گفتم یک خورده احساس کمتر بخورم
شاید که بالاخره اندازه بشه!

حالا هر روز از جلوش رد می شوم
نگاهش می کنم
و خودم را سایز می زنم!

همینجوری شدکه یاد گرفتم
رؤیاهایم را قیچی کنم رو الگوی حقیقت
و بپیچم دور قلبم
که خدای نکرده
ار سرمای قلب آدمها
سرما نخوره!
♥ شاهرخ ♥
دوشنبه 17 آبان 1395 07:17 ب.ظ
به عیادت صمیمیّت
در بیمارستان دل رفتم
بر روی در نوشته بود

خطر مرگ!
مبتلا به میکروب غربت

از پشت شیشه نگاهش کردم
چه لاغر شده بود و چه نحیف می نمود
دانستم که روز وداع نزدیک است

مُشتهایش را باز نمود
کف دستش
قطره های اشکم بود
که روزی به او بخشیدم

به چشمهایم دست کشیدم
خشک بودند
♥ شاهرخ ♥
دوشنبه 17 آبان 1395 07:16 ب.ظ
در کلبهء دل،
سکوت دلنشین آزادی
در قصر بندگی،
ضرب و کوب رقصها همچون پُتک
کف دستی خاک،
امّا بارور
فرسخ ها کویر،
لیک تنها خار و مار
لحظه ای رؤیا در روح و ضمیر،
همچون بهشت
سالها روح و دلالت،
همچو دود اَندَر هوا
مُشتی آب از چشمه خوردن،
بَه زلال
تشنه لب،
دریا به دریا،
بی جواب
♥ شاهرخ ♥
دوشنبه 17 آبان 1395 07:16 ب.ظ
نمی دانم که ما خوشبختیم یا بدبخت؟
خوشبخت، زیرا عصر ما، عصر تکنولوژی است، عصر همانند سازی، عصر آفریدن
و بدبخت، زیرا که روح ما، خم و ناتوان زیر بار اطلاعات به ذهن حمّالی می دهد

خوشبخت که می توان با جت سریع و سیر، دنیا را کمتر از یک روز دَرنَوردید
و بدبخت که در فشردگی زمان و در حسرت تعطیلات
تنها می توانیم قدم هایمان را از ماشین تا اطاقک کار بشماریم

خوشبخت که می توان کتاب را به صورت الکترونیک خواند و کاغذ مصرف نکرد
و بدبخت که دیگر مرگ درختان به قیمت یک جاده ما را سوگوار نمی سازد

خوشبخت که می توان کلاس عرفان در اینترنت داشت و پیر را پشت شیشه دید
و بدبخت که برای پرداختن کلاس روحمان را زیر منگنه میگذاریم و می فروشیم

خوشبخت، چون علم آنقدر رفته به پیش، که دنیا دگر دهکده ای است
و بدبخت که در این دهکده همه خسته، همه بیگانه، همه سرگردان

خوشبخت که انسانیم و فرشته ها به فرمان ما
و بدبخت که مختاریم
مختار که نابود سازیم مثلث روح و جان و تن
و برانیم گاری علم را در جادهء صاف بشریت
♥ شاهرخ ♥
دوشنبه 17 آبان 1395 07:16 ب.ظ
چرا همیشه از آیینه و نور بگوییم
گاهی هم از تاریکی و فولاد بگوییم
گاهی بجای ستودن عشق
آنرا محکوم کنیم
مجازاتش، حقیقت!!
ببیند که به اسم او، چه ها نمیکنند؟
بگذاریم که دلش ز خیانت بشکند

گاهی هم صلح را بازداشت کنیم
و بفرستیم به میدان جنگ
بگذاریم که لمس کند وحشت مردن و خون سرخ و گرم

گاهی از صداقت بازجویی کنیم
که تو کجا بودی وقتی که دروغ
دردلها پرسه می زد و ریا می فروخت؟

بیایید گاهی وفاداری را به دادگاه طلاق بفرستیم
و بیاندازیم وسوسه را بر جانش
و بگذاریم زُل زند چشمهای وقاحت بر چشمهایش

گاهی بر گلوی وحدت شمشیر تیز تفرقه گذاریم
بگذاریم بلرزد از وحشت تکه تکه شدن
بگذاریم که بکشد رنج اختیار

گاهی به عصمت گناه تزریق کنیم
بگذاریم تب کند ز لذت
بشناسد پشیمانی

گاهی تعادل را ببریم بر سر پرتگاه افراط
بگذاریم بریزد دلش ز ترس
و بلغزد تلو تلو خوران به درّهء تفریط

گاه بِدَریم لباس محرمیت را ز شریعت
بگذاریم تا بچشد عریانی شرم

بگذاریم گاه روح جسدش را غسل دهد
و لمس کند سردی مرگ

گاه دُعا را ببریم به بخش سرطان
بگذاریم ببیند به چشم، درد و یأس

گاه سکوت را بیاندازیم در کندوی همهمه
بگذاریم که کلافگی نیشش زند
نداند چکار کند؟
بدَوَد هر طرف ز مرهم درد
♥ شاهرخ ♥
دوشنبه 17 آبان 1395 07:16 ب.ظ
من به هر تحقیری که شدم،


باصدای بلند خندیدم!


نام مراگذاشتند"باجنبه"!


بی آنکه بدانند،


خندیدم تاکسی صدای شکسته شدن


قلبم رانشنود.......!
♥ شاهرخ ♥
دوشنبه 17 آبان 1395 07:15 ب.ظ
گاهی دلم براى خودم تنگ میشود…

گاهی دلم برای باورهای گذشته ام تنگ میشود…

گاهی دلم برای پاکی های کودکانه ی قلبم میگیرد…

گاهی آرزو میکنم…

ای کاش دلی نبود تا

تنگ شود…

خسته شود…

بشکند…
♥ شاهرخ ♥
دوشنبه 17 آبان 1395 07:15 ب.ظ
گاهی دلم براى خودم تنگ میشود…

گاهی دلم برای باورهای گذشته ام تنگ میشود…

گاهی دلم برای پاکی های کودکانه ی قلبم میگیرد…

گاهی آرزو میکنم…

ای کاش دلی نبود تا

تنگ شود…

خسته شود…

بشکند…
♥ شاهرخ ♥
دوشنبه 17 آبان 1395 07:15 ب.ظ
گفتند: عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد...
اما نمی دانم ....
کجا پنهانش کرده ایم که حالا نمی توانیم پیدایش کنیم؟؟!
♥ شاهرخ ♥
دوشنبه 17 آبان 1395 07:15 ب.ظ
روزگاریست همه عرض بدن می خواهند

همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند

دیوهستند ولی مثل پری می پوشند

گرگ هایی که لباس پدری می پوشند

انچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند

عشق را همه با دور کمر می سنجند

خب طبیعی است که یک روز به پایان برسد

عشق هایی که سرپیچ خیابان برسد....!!
♥ شاهرخ ♥
دوشنبه 17 آبان 1395 07:15 ب.ظ
من هنوزم...

از بازی کلاغ پر..

میترسم!

میترسم بگویم "تو"...

آرام بگویی پر!...
♥ شاهرخ ♥
دوشنبه 17 آبان 1395 07:14 ب.ظ
در عجبم

از سیب خوردنِ مان

که

از آن فقط ” چوبش ” باقی می ماند.

مگر این همه چــــــوب که خوردیم

از یک سیــــب…..شروع نشد !؟
♥ شاهرخ ♥
یکشنبه 16 آبان 1395 03:20 ب.ظ
بهترین راستی من تا حالا روش های زیادی رو برای دیده شدن وبلاگم امتحان کردم.این آخری عالی بود.تو هم امتحان کن
♥ شاهرخ ♥
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
درباره وبلاگ

به نام خداوند عشق آفرین

خدای جهان های دور

که مستی فزاید در سرور

به هنگام روز به هنگام شب

چراغی برفروزد زنور

همو داند این چرخ دیرینه را

کجا می برد ز راههای دور


شاهرخ




(((شعرهای عاشقانه)))


سلام ...

((( آسمان هفت طبقه دارد )))

((( عشق طبقۀ اوّل آسمان است )))

این وبلاگ عاشقانه است و برای عاشقان و معشوقان ساخته شده است
آنانی که عاشقند به این وبلاگ وارد شوند .
عاشقان ،
نظرات لطیف و عاشقانه تان را برای بهبود وبلاگ مطرح نمایید.

با تشکّر شاهرخ


***

عشق سر آغاز زندگی است

زندگی سر آغاز درد است


پایان زندگی خاتمۀ درد است

خاتمۀ درد پایان عشق است



شاهرخ




به نام عشق که زیباترین سر آغاز است
هنوز شیشه ی عطر غزل درش باز است

جهان تمام شد و ماهپاره های زمین
هنوز هم که هنوز است کارشان ناز است

هزار پند به گوشم پدر فشرد و نگفت
که عشق حادثه ای خانمان بر انداز است

پدر نگفت چه رازی است این که تنها عشق
کلید این دل ناکوک ناخوش آواز است

به بام شاه و گدا مثل ابر می بارد
چقدر عشق شریف است و دست و دل باز است

بگو هر آنچه دلت خواست را به حضرت عشق
چرا که سنگ صبور است و محرم راز است

ولی بدان که شکار عقاب خواهد شد
کبوتری که زیادی بلند پرواز است ...!

________________________

آری تو راست می گویی آسمان مال من است
پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است
اما سهراب تو قضاوت کن
بر دل سنگ زمین جای من است!!!
من نمی دانم که چرا این مردم دانه های دلشان پیدا نیست.
صبر کن سهراب…!!!
قایقت جا دارد…!!!
من هم از همهمه ی داغ زمین بیزارم.

_______________________

من چاکر آنم که دلی برباید

یا دل به کسی دهد که جان آساید

آن کس که نه عاشق و نه معشوق کسیست

در ملک خدای اگر نباشد شاید

سعدی

--------------------------------------

همین جا درون شعرهایم بمان

تا وسوسه یِ دوستت دارم هایِ دروغینِ آدمها ، مرا با خود نبرد…

به سرزمین هایِ دورِ احساس ؛

من اینجا هر روز با تـو عاشقی می کنم بی انتها…

شعرِ من بهانه ایست برای مـا شدن دستهایمان..

تا تکرارِ غریبانه یِ جدایی را شکست دهیم……


---------------------------------

آموزگار نیستم

تا عشق را به تو بیاموزم

ماهیان نیازی به آموزگار ندارند

تا شنا کنند

پرندگان نیز آموزگاری نمی خواهند

تا به پرواز در آیند

شنا کن به تنهایی

پرواز کن به تنهایی

عشق را دفتری نیست

بزرگترین عاشقان دنیا

خواندن نمی دانستند

---------------------------

در مدرسه گر چه دانش اندوز شوی

و ز گرمی بحث مجلس افروز شوی

در مکتب عشق با همه دانایی

سر گشته چو طفلان نوآموز شوی

ابوسعید ابوالخیر

-----------------------------
هنگامی که خورشید فروزان عاشقانه
به ابر بهاری چشمک می زند و به او دست زناشویی می دهد
در آسمان رنگین کمانی زیبا پدید می آید
اما در آسمان مه آلود
آنرا بجز رنگ سپید نمی توان دید
ای پیر زنده دل
از گذشت عمر افسرده مشو
هر چند زمانه نیز موی تو را سپید کرده
اما هنوز نیروی عشق که زاینده جوانی است
از دلت بیرون نرفته است

گوته


------------------------------------------
امیر داد گستر خان عادل
دلیر عدل پرور شاهرخ خان
خدیو کامران کز یاری بخت
نپچید آسمانش سر ز فرمان
برای قطع نخل هستی خصم
تبرزینی به دستش داد دوران
تبرزین نه کلید فتح و نصرت
تبرزین نه نشان شوکت و شان
تبرزین نه رگ ابری شرر بار
که انگیزد ز خون خصم طوفان
تبرزین نه عقابی صیدپیشه
که قوت اوست مغز اهل عدوان
کسی کو گیردش بر کف نماند
چو موسی و ید بیضا و ثعبان
ز آسیبش پریشان باد دایم
سر دشمن چو گوی از ضرب چوگان

هاتف اصفهانی

-----------------------------------













مدیر وبلاگ : ♥ شاهرخ ♥
پیوندها
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
بالا بر صفحه رتبه سنج گوگل
کد تقویم رو میزی


برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب




تنظیم فونت


داستان روزانه
کد آنلاین و آمار
کد حباب و قلب
هاست ویندوز Mounting created afsoon