تبلیغات
♥♥♥عشق طبقه ی اوّل آسمان♥♥♥ - نی از تو گذر به هیچ حالی ممکن
 
♥♥♥عشق طبقه ی اوّل آسمان♥♥♥
♥♥♥ آسمان هفت طبقه دارد و عشق طبقه ی اوّل آسمان است♥♥♥
سه شنبه 10 اسفند 1395 :: نویسنده : ♥ شاهرخ ♥        

 

نتیجه تصویری برای عشق طبقه اول آسمان

 

نی از تو گذر به هیچ حالی ممکن
نی از تو به عمرها وصالی ممکن
دیدار تو ممکنست و وصل تو محال
انصاف که اینست محالی ممکن

اوحدی مراغه ای


 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 14 اسفند 1395 10:44 ق.ظ
گلبرگ به نرمی چو بر و دوش تو نیست

مهتاب به جلوه چون بنا گوش تو نیست

پیمانه به تاثیر لب نوش تو نیست

آتشکده را گرمی آغوش تو نیست


((رهی معیری))
♥ شاهرخ ♥
شنبه 14 اسفند 1395 10:43 ق.ظ
ﺑﻬﺎﺭ ﺩاﺭﺩ ﻣﻲ ﺭﺳﺪ

ﺑﺎ ﻗﻂﺎﺭﻱ ﻣﻤﻠﻮ اﺯ ﺷﻜﻮﻓﻪ

ﻭﺷﺎﺧﻪ ﻫﺎﻱ ﺳﭙﻴﺪﭘﻮﺵ

ﺩﺭ اﻧﺘﻆﺎﺭ ﺭﺧﺖ ﺭﻧﮕﺎﺭﻧﮓ

ﺭاﺳﺘﻲ ﻣﻴﺎﻥ اﻧﺒﻮﻩ ﺧﺎﻃﺮاﺗﺖ

ﮔﺎﻫﻲ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﻣﺮا ﻳﺎﺩ ﻛﻦ


((ﻃﻴﺒﻪ ﺣﺴﻨﻲ (ﺳﺎﺣﻞ))
♥ شاهرخ ♥
شنبه 14 اسفند 1395 10:43 ق.ظ
یا عافیت از چشم فسونسازم ده

یا آن که زبان شکوه پردازم ده

یا درد و غمی که داده‌ای بازش گیر

یا جان و دلی که برده‌ای بازم ده


((رهی معیری))

♥ شاهرخ ♥
شنبه 14 اسفند 1395 10:43 ق.ظ
خم گشت به لعلگون شراب آبستن

پیمانه بآتشین گلاب آبستن

ابری است صراحی که بود گوهربار

ماهی است قدح بآفتاب آبستن


((رهی معیری))

♥ شاهرخ ♥
شنبه 14 اسفند 1395 10:43 ق.ظ
دستت را به من بده

تو که

پایت را از زندگی ام

بیرون نمی کشی...


((کامل غلامی))

♥ شاهرخ ♥
شنبه 14 اسفند 1395 10:42 ق.ظ
حالا به هر بهانه ای

به آن سوی جهان فکر می کنم

به یکی از همان جاهایی که راه به تو می بَرَد !

از تماشای نقره ایِ ماه

تا افسونِ بادِ خستۀ هرجایی وُ

چشمکِ هر ستاره به این شب های بی حوصله..

راستی بهار هم دارد سلانه سلانه می آید

این را از شکوفه های بی هنگامِ درختِ همسایه دانستم

به نوبتِ هفت سین هم چیزی نمانده است

دلم می گوید پشتِ این درهای بسته

کسی هست که می داند

من برای کمی عطرِ بنفشه و آوازِ چند چلچله

چقدر دلتنگم..!!


((ماندانا پیرزاده))
♥ شاهرخ ♥
چهارشنبه 11 اسفند 1395 10:05 ق.ظ
سلام اقا شاهرخ
بسیار عالی بود
♥ شاهرخ ♥ سلام سایگل عزیز ..

سپاسگزارم از حضور گرم و نظر بسیار خوب و کامنتهای زیبای شما

موفق و پیروز و شادکام باشید


چهارشنبه 11 اسفند 1395 10:05 ق.ظ
تار و پود هستیم بر باد رفت اما نرفت
عـاشقی ها از دلـم دیوانگی هـا از سرم
شمع لرزان نیستم تا ماند از من اشک سرد
آتـشــی جــاویــــد باشـــد در دل خاکـستـــــرم
سـرکـشـــی آمــوخت بخت از یـار یـا آمــوخت یار
شـیـــــوه بــازیــگـــــــری از طــالـــــــع بــازیـگــــــرم؟
خــاطـــرم را الفتـــی بـا اهـل عالـــم نیســت نیســت
کــــز جهــــانی دیـگــــرنــد و از جهـــانــــی دیـگــــرم. . .

رهی معیری
♥ شاهرخ ♥
چهارشنبه 11 اسفند 1395 10:04 ق.ظ
الا ای باد شبگیری به گلبرگ بنا گوشش

مجنبان زلف زنجیرش که من دیوانه خواهم شد

چو دیدم خال و خط آن پری رو را بدل گفتم

گرفتار او شوم در دام او زین دانه خواهم شد

امیر خسرو دهلوی
♥ شاهرخ ♥
چهارشنبه 11 اسفند 1395 10:04 ق.ظ
الا ای باد شبگیری به گلبرگ بنا گوشش

مجنبان زلف زنجیرش که من دیوانه خواهم شد

چو دیدم خال و خط آن پری رو را بدل گفتم

گرفتار او شوم در دام او زین دانه خواهم شد

امیر خسرو دهلوی
♥ شاهرخ ♥
سه شنبه 10 اسفند 1395 08:23 ب.ظ
سلام شاهرخ عزیز!
شبتون بخیر
زیبا بود مثل همیشه
روزگارتون به عشق
برقرار باشید
♥ شاهرخ ♥ سلام فاطیمای عزیز ...

شب زیبای شما هم گرم و دلپذیر

سپاسگزارم از حضور گرم و نظر بسیار خوب و کامنتهای زیبای شما

موفق و پیروز و شادکام باشید



سه شنبه 10 اسفند 1395 08:22 ب.ظ
برای تو و خویش
چشمانی آرزو می‌كنم
كه چراغ‌ها و نشانه‌ها را
در ظلمات‌مان
ببیند

گوشی
كه صداها و شناسه‌ها را
در بیهوشی‌مان
بشنود

برای تو و خویش، روحی
كه این همه را
در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی
كه در صداقت خود
ما را از خاموشی خویش
بیرون كشد
و بگذارد
از آن چیزها كه در بندمان كشیده است
سخن بگوییم
♥ شاهرخ ♥
سه شنبه 10 اسفند 1395 08:22 ب.ظ
هر زمان كه از جور ِ روزگار
و رسوایی ِ میان ِ مردمان
در گوشه ی تنهایی بر بینوایی ِ خود اشك می ریزم،
و گوش ِ ناشنوای آسمان را با فریادهای بی حاصل ِ خویش می آزارم،

و بر خود می نگرم و بر بخت ِ بد ِ خویش نفرین می فرستم،
و آرزو می كنم كه ای كاش چون آن دیگری بودم،
كه دلش از من امیدوارتر
و قامتش موزون تر
و دوستانش بیشتر است.

و ای كاش هنر ِ این یك
و شكوه و شوكت ِ آن دیگری از آن ِ من بود،

و در این اوصاف چنان خود را محروم می بینم
كه حتی از آنچه بیشترین نصیب را برده ام
كمترین خرسندی احساس نمی كنم.

اما در همین حال كه خود را چنین خوار و حقیر می بینم
از بخت ِ نیك، حالی به یاد تو می افتم،

و آنگاه روح ِ من
همچون چكاوك ِ سحر خیز
بامدادان از خاك ِ تیره اوج گرفته
و بر دروازه ی بهشت سرود می خواند

و با یاد ِ عشق ِ تو
چنان دولتی به من دست می دهد
كه شأن ِ سلطانی به چشمم خوار می آید
و از سودای مقام ِ خود با پادشاهان، عار دارم.
♥ شاهرخ ♥
سه شنبه 10 اسفند 1395 08:22 ب.ظ
تنها از سکوت تو
پیش از آن که سخن گویی
هر آنچه را که باید ، در می یابم
بی آنکه واژه ای از تو بشنوم
در سکوتت
هر نغمه ای که آرزو می کنم
به گوش می رسد
♥ شاهرخ ♥
سه شنبه 10 اسفند 1395 08:22 ب.ظ
چه با عظمت است محبت!
پس از صمیم قلب خود را تسلیم آن كن،
عشق چیز كمی نیست.
كسی كه به بیماری مزمن عشق گرفتار شده است
عشق را از روی عقل اختیار نكرده است.
بدون عشق زندگی كن
چرا كه راحتی آن سختی است
و آغازش مریضی و پایانش كشته شدن است.

در نزد من مرگ در راه عشق عین زندگی است
و این بخاطر عشقی است كه به محبوبم دارم،
این كشته شدن تفضلی است كه او بر من نموده است.

پس اگر زندگی با سعادت میخواهی
در راه او بمیر كه شهید خواهی بود
و اگر نه كسانی هستند كه اهل این عشق سوزانند.

به كشته عشق بگو كه حقش را اداء كردی
و به مدعی بگو هیهات،
هیچگاه چشم با سیاهی سرمه چشم سیاه نمیشود.

محبوب من شما هستید
چه روزگار نیكی كند چه بدی،
پس شما هر طور كه دوست دارید باشید
من همان دوست شما كه بودم هستم.

عذاب رسیده از شما در نزد من گوارا است
و جور و ستمی كه شما بر اساس حكم عشق بر من روا میدارید
عین عدل است.

شما دل مرا ربودید
در حالی كه دل من جزئی از من است،
برای شما چه ضرری داشت اگر همه وجود مرا میبردید
و آن نزد شما میماند؟!

مردم همه فهمیده‌اند كه من كشته نگاه او هستم
چرا كه او در هر یك از اعضای من تیری نشانده است.

اگر روزی نام او برده شد
به پاس او همگی به سجده درافتید و
اگر نمایان شد بسوی صورتش نماز بخوانید...
♥ شاهرخ ♥
سه شنبه 10 اسفند 1395 08:21 ب.ظ
هان ! در این جهان هراس به دل راه مده
بزودی خواهی دریافت ، چه بزرگ مرتبه است ،رنج کشیدن و قویدل بودن .
چون مادر مشتاقی که در انتهای روز،
دست کودک خود را میگیرد و او را به بستر می برد
و کودک ،نیمی به رضا و نیمی به نا خشنودی به همراه او می رود
و باز یچه های شکسته خود را بر زمین به جای می نهد
در حالی که از میان در گشوده هنوز بر آن ها چشم دوخته
نه یکسره مطمئن و نه یکسره آسوده خاطر
از گفته مادر که به او وعده بازیچه های دیگر می دهد
که هر چند ممکن است با شکوهتر باشند
اما شاید او را خوشتر نیایند
بدینگونه است رفتار طبیعت با ما
بازیچه های ما را یک یک از ما می رباید و دست ما را می گیرد
و با چنان نرمی ما را به آرامگاه خود می برد
که بدشواری می توان دانست که مایل به رفتن هستیم یا نه
زیرا چنان خواب آلوده ایم که نمی فهمیم
که ناشناخته ها از شناخته ها تا چه پایه برترند
♥ شاهرخ ♥
سه شنبه 10 اسفند 1395 08:21 ب.ظ
تو از کجای این زمین ...
مرا نظاره میکنی
که چشم من پر از ...
نگاه بی ریای توست ؟!
تو از کجای این زمان ...
مرا اشاره می کنی
که راه من پر از ...
نشان و ردّ پای توست ؟!
تو از کجای آسمان ...
مرا بهانه می شوی
که حسّ خیس و نازکم ...
پر از مه هوای توست ؟!
تو از کجای دور شب ...
مرا ستاره می شوی
که خواب من پر از ...
تمام کهکشان توست ؟!
تو از کجای متن گل ...
مرا نشانه می روی
که قلب من پر از ...
شکوفۀ خیال توست ؟!
تو از کجای نغمه ها ...
مرا ترانه می شوی
که ساز من پر از ...
صدای خوش نوای توست
تو از کجای هر کجا
مرا کنایه می زنی :
که خوب خوب من توئی
دلم پر از وفای توست !
دلم ... پر از ... وفای توست !
♥ شاهرخ ♥
سه شنبه 10 اسفند 1395 08:21 ب.ظ
با دیدن تو ...
چه ساده میشه گفت :
دوست دارم !
♥ شاهرخ ♥
سه شنبه 10 اسفند 1395 08:21 ب.ظ
تو رفته ایّ و ...
من ...
مثل دریاچه ای ...
در عمق یک جنگل تاریک
که نسیمی تازه و خنک را
انتظار می کشد
با چشمی صبور ...
امید بی بازگشت تو را
در انتظار نشسته ام !
و با این وجود ... می دانم
اگر بخواهم آرامشی را
که برایش دعا می کنم
به دست آورم ...
باید اجازه دهم
سیلاب درد ... عشق مرا
از دل من بشوید
کاش می شنیدی پرسشم را :
بعد از تو این آرامش ...
چگونه چشم قلب خفته ام را
در زیر آوار آرزوهای ...
سادۀ خوشبختی من
به روی یک لحظه بی تو بودن
خواهد گشود ؟!
♥ شاهرخ ♥
سه شنبه 10 اسفند 1395 08:20 ب.ظ
هر روز ...
لبحند تو ...
ستارۀ ...
صبح من می شود !
به تو ... می نگرم
پس از آن ...
احساس من ...
می درخشد !
و خورشید ...
هر گز ... غروب نمی کند !
و تو ...
مرا با من ...
آشتی می دهی !
از تو ...
بیش از واژه ها
می توان آموحت !
و عشق تو ...
اشتیاق مرا ...
در دانستن تو ...
روزی ... به جاودانگی
پیوند می زند !
بخاطرٍ ...
همۀ آنچه که ...
مرا به زیبائی می بری
بگذار ...
تو ...
لحظۀ عاشق شدنٍ ...
من باشی !
♥ شاهرخ ♥
سه شنبه 10 اسفند 1395 08:20 ب.ظ
تو به من آموختی ...
چه کسی را ...
می توان دوست داشت
و من ...
عشق میورزم
تا بدانی ...
چگونه می توان
تو را ... دوست داشت !
♥ شاهرخ ♥
سه شنبه 10 اسفند 1395 08:20 ب.ظ
عشق ...
در نیاز من و تو ...
به یکدیگر ...
ماندگار می ماند
وقتی یکی می رود
ساده می شود فهمید
که نیاز او در تو نیست !
پس چرا ...
هیاهو برای هیچ ؟!
♥ شاهرخ ♥
سه شنبه 10 اسفند 1395 08:20 ب.ظ
محبوب دلم !
قلب من ...
بی تو ...
خالیست !
مثل ...
پرنده ای ...
بی صدا !
چشم من ...
بی نگاه تو ...
نابینا !
مثل ...
آئینه ای ...
بی انعکاس !
روح من ...
بی بازوانت ...
لرزان !
اگر آن را ...
در آغوش نگیرد !
مثل ...
یک رز بی رنگ !
با تو ...
هر روز من ...
روز عشق است !
عشق ...
زبان نجوای ...
دلها ست !
و قلب من ...
برای تو ...
آواز می خواند !
مثل ...
صدای باران ...
در گوش زمین !
پس ...
دوستت دارم !
مثل ..
حالا !
مثل ...
همیشه !
و ...
تا ابد !
♥ شاهرخ ♥
سه شنبه 10 اسفند 1395 08:20 ب.ظ
در کوچه های عابر و عشق ...
تو رخ دادی !
و به جبران حادثه ...
تمام دلم را ...
به دلت بخشیدند
حادثه ها در راه است
سینه ات را محکم ...
به دل من بفشار !
♥ شاهرخ ♥
سه شنبه 10 اسفند 1395 08:19 ب.ظ
تو آمدی ...
از آن سوی انتظار
و عشق می ورزی
با تمام حسّ دلت !
و من ... غمگینم !
نگاهت می کنم
مهربان و زیبائی
نگاهت می کنم
دل داده و شیدائی
و من ... غمگینم !
مرا بیاموز ... تو را
چگونه دوست بدارد
دلی که غمگین است
تو راز مرا ... می دانی ؟!
♥ شاهرخ ♥
سه شنبه 10 اسفند 1395 08:19 ب.ظ
امشب
شعری درمن است
که متولد نمیشود.
باید در اتاق راباز کنم
صدایی میگوید:
ماه پشت درایستاده
باشعری درنگاه،
اناری در دست،
وآوازستاره ای در گلو!!!‏
♥ شاهرخ ♥
سه شنبه 10 اسفند 1395 08:19 ب.ظ
بی خوابت کرده بود
دوستت دارمی
که پرنده ی درون سینه ام
فریاد می کشد
♥ شاهرخ ♥
سه شنبه 10 اسفند 1395 08:19 ب.ظ
به تو فکر می کنم

ماهی ِ قرمز ِ تُنگ ! ! !

به تو

که خاموش ایستاده ای

و با لبانت آب را آسیاب می کنی

چگونه از یاد می بری این تنهایی را !
♥ شاهرخ ♥
سه شنبه 10 اسفند 1395 08:19 ب.ظ
مرا به اندازه ی یک کوچه مرور کن

و از خاطر ِ هر سو

که به خیابانی می رسد

رهایم کن

بگذار خانه ی متروک ِ تو باشم

با پنجره ای

که هنوز اندکی جان

برای شکسته شدن دارد
♥ شاهرخ ♥
سه شنبه 10 اسفند 1395 08:19 ب.ظ
خانه ها و خیابان ها را

رها کرده ام

دانه های ِ گندم را بر پشت ِ بام ها فراموش کرده ام

من کبوتر ِ توام

به شانه های ِ تو عادت دارم
♥ شاهرخ ♥
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
درباره وبلاگ

به نام خداوند عشق آفرین

خدای جهان های دور

که مستی فزاید در سرور

به هنگام روز به هنگام شب

چراغی برفروزد زنور

همو داند این چرخ دیرینه را

کجا می برد ز راههای دور


شاهرخ




(((شعرهای عاشقانه)))


سلام ...

((( آسمان هفت طبقه دارد )))

((( عشق طبقۀ اوّل آسمان است )))

این وبلاگ عاشقانه است و برای عاشقان و معشوقان ساخته شده است
آنانی که عاشقند به این وبلاگ وارد شوند .
عاشقان ،
نظرات لطیف و عاشقانه تان را برای بهبود وبلاگ مطرح نمایید.

با تشکّر شاهرخ


***

عشق سر آغاز زندگی است

زندگی سر آغاز درد است


پایان زندگی خاتمۀ درد است

خاتمۀ درد پایان عشق است



شاهرخ




به نام عشق که زیباترین سر آغاز است
هنوز شیشه ی عطر غزل درش باز است

جهان تمام شد و ماهپاره های زمین
هنوز هم که هنوز است کارشان ناز است

هزار پند به گوشم پدر فشرد و نگفت
که عشق حادثه ای خانمان بر انداز است

پدر نگفت چه رازی است این که تنها عشق
کلید این دل ناکوک ناخوش آواز است

به بام شاه و گدا مثل ابر می بارد
چقدر عشق شریف است و دست و دل باز است

بگو هر آنچه دلت خواست را به حضرت عشق
چرا که سنگ صبور است و محرم راز است

ولی بدان که شکار عقاب خواهد شد
کبوتری که زیادی بلند پرواز است ...!

________________________

آری تو راست می گویی آسمان مال من است
پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است
اما سهراب تو قضاوت کن
بر دل سنگ زمین جای من است!!!
من نمی دانم که چرا این مردم دانه های دلشان پیدا نیست.
صبر کن سهراب…!!!
قایقت جا دارد…!!!
من هم از همهمه ی داغ زمین بیزارم.

_______________________

من چاکر آنم که دلی برباید

یا دل به کسی دهد که جان آساید

آن کس که نه عاشق و نه معشوق کسیست

در ملک خدای اگر نباشد شاید

سعدی

--------------------------------------

همین جا درون شعرهایم بمان

تا وسوسه یِ دوستت دارم هایِ دروغینِ آدمها ، مرا با خود نبرد…

به سرزمین هایِ دورِ احساس ؛

من اینجا هر روز با تـو عاشقی می کنم بی انتها…

شعرِ من بهانه ایست برای مـا شدن دستهایمان..

تا تکرارِ غریبانه یِ جدایی را شکست دهیم……


---------------------------------

آموزگار نیستم

تا عشق را به تو بیاموزم

ماهیان نیازی به آموزگار ندارند

تا شنا کنند

پرندگان نیز آموزگاری نمی خواهند

تا به پرواز در آیند

شنا کن به تنهایی

پرواز کن به تنهایی

عشق را دفتری نیست

بزرگترین عاشقان دنیا

خواندن نمی دانستند

---------------------------

در مدرسه گر چه دانش اندوز شوی

و ز گرمی بحث مجلس افروز شوی

در مکتب عشق با همه دانایی

سر گشته چو طفلان نوآموز شوی

ابوسعید ابوالخیر

-----------------------------
هنگامی که خورشید فروزان عاشقانه
به ابر بهاری چشمک می زند و به او دست زناشویی می دهد
در آسمان رنگین کمانی زیبا پدید می آید
اما در آسمان مه آلود
آنرا بجز رنگ سپید نمی توان دید
ای پیر زنده دل
از گذشت عمر افسرده مشو
هر چند زمانه نیز موی تو را سپید کرده
اما هنوز نیروی عشق که زاینده جوانی است
از دلت بیرون نرفته است

گوته


------------------------------------------
امیر داد گستر خان عادل
دلیر عدل پرور شاهرخ خان
خدیو کامران کز یاری بخت
نپچید آسمانش سر ز فرمان
برای قطع نخل هستی خصم
تبرزینی به دستش داد دوران
تبرزین نه کلید فتح و نصرت
تبرزین نه نشان شوکت و شان
تبرزین نه رگ ابری شرر بار
که انگیزد ز خون خصم طوفان
تبرزین نه عقابی صیدپیشه
که قوت اوست مغز اهل عدوان
کسی کو گیردش بر کف نماند
چو موسی و ید بیضا و ثعبان
ز آسیبش پریشان باد دایم
سر دشمن چو گوی از ضرب چوگان

هاتف اصفهانی

-----------------------------------













مدیر وبلاگ : ♥ شاهرخ ♥
پیوندها
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
بالا بر صفحه رتبه سنج گوگل
کد تقویم رو میزی


برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب




تنظیم فونت


داستان روزانه
کد آنلاین و آمار
کد حباب و قلب
هاست ویندوز Mounting created afsoon