تبلیغات
♥♥♥عشق طبقه ی اوّل آسمان♥♥♥ - چشمهای ساقی چه ناز دارد ( شاهرخ )
 
♥♥♥عشق طبقه ی اوّل آسمان♥♥♥
♥♥♥ آسمان هفت طبقه دارد و عشق طبقه ی اوّل آسمان است♥♥♥
یکشنبه 29 مرداد 1396 :: نویسنده : ♥ شاهرخ ♥        

 

Related image

 

چشمهای ساقی  چه ناز دارد

چون جام شراب ناب دارد

با دیده ی  مست  نیاز دارد

بوسه هایش طعم شراب دارد

شاهرخ 96/05/29 ساعت 1:40 بامداد

 

 

 

 

 

 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
شنبه 11 شهریور 1396 03:15 ب.ظ
سلام شاهرخ عزیز!
وققتتون بخیر

بسیار زیبا و دلنشین بود مثل همیشه

روزگارتون به عشق
♥ شاهرخ ♥ سلام فاطیمای عزیز

وقت شما هم بخیر و شادمانی

ممنونم از حضور گرم و نظر بسیار خوب و کامنتهای زیبای شما

لحظه لحظه هایتان سرشار از می ناب عاشقانه

موفق و پیروز و شادکام باشید

شنبه 11 شهریور 1396 03:14 ب.ظ
تنها ادامه می دهم
در زیر باران
حتی
به در خواست چتر هم جواب رد می دهم
می خواهم تنهایی دلم
را به رخ این هوای دو نفره بکشم
ببار باران.....ببار...
من نه چتر دارم نه یار....!!
♥ شاهرخ ♥

شنبه 11 شهریور 1396 03:14 ب.ظ
سرت را بر شانه ی خدا بگذار
تا او با نوازش های دستان مهربانش
قصه ی عشق را چنان زیبا برایت بخواند
که نه از دوزخ وحشت کنی و نه از بهشت به رقص درآیی ،
نه از نداشتن چیزی غصه بخوری و نه از نداشتن کسی.
♥ شاهرخ ♥


شنبه 11 شهریور 1396 03:14 ب.ظ
مقصد مهم نیست

مسیر هم مهم نیست

حتی خود سفر هم چندان مهم نیست

همسفر خیلی مهمه
♥ شاهرخ ♥


شنبه 11 شهریور 1396 03:14 ب.ظ
گریه کار کمی ست
برای توصیف رفتنت...
دارم به رفتار پرشکوهی
شیبه مرگ
فکر می کنم...
♥ شاهرخ ♥

شنبه 11 شهریور 1396 03:14 ب.ظ
آدمـای دلتــــــــــنگ ...
وقتی خیلی بهشون خوش میگذره و میخندند؛
یهو سرشونو برمیگردونند
اونوری، یکم ثابت میشن .
یواش یواش چـشاشـون پـُـر از اشک میشه...!!!!
♥ شاهرخ ♥

شنبه 11 شهریور 1396 03:14 ب.ظ
گفتمش شیرین ترین آواز چیست؟
چشم غمگینش به رویم خیره ماند
قطره قطره اشکش از مژگان چکید
لرزه افتادش به گیسوی بلند
زیر لب غمناک خواند
ناله‌ی زنجیرها بر دست من!... هوشنگ ابتهاج
♥ شاهرخ ♥

شنبه 11 شهریور 1396 03:13 ب.ظ
پروردگارا!
من همان پریشان حال همیشگی
ام با چشمانی پر از اشک،
با قلبی آکنده از درد ،
با دستی که همیشه به سوی درگاهت دراز است.
از این دنیای تیر و تار
و از نارفیقی ها
به تو پناه می آورم.
پروردگارا!
یاریم ده و نگذار در این باتلاق دنیا فرو روم.
دلم برایت تنگ است
که تو تنها دوست ماندنی من هستی
، دستهایم را بگیر و از دروغ و خیانت پاکم گردان !
♥ شاهرخ ♥

شنبه 11 شهریور 1396 03:13 ب.ظ
یک حالتی عجیب

پیوسته در من است

انگار در غبار

انگار در غروب

انگار در زمان

در یک زمان دور

جا مانده قطعه ای

از روح سرکشم
♥ شاهرخ ♥



شنبه 11 شهریور 1396 03:13 ب.ظ
گل قالی مرا نفرین می کند هر روز
گل قالی نمی داند
که خنده های من همه نام ونشانی از اشک دارد
گل قالی فقط می داند که من خندان هستم
گل قالی نمی داند
درون من چون شیشه ای خورد شد
وقتی اشک با چشمان من قهر کرد
گل قالی مرا درک کن
مرا که تابش خورشید را در میان شب جست وجو کردم
گل قالی به من لبخند بزن این بار
که اشکام همه در زیر سلطه ی لبخند خشک شد
گل قالی مرا درک کن
گل قالی نمی دانی که من تنهاترین تنهای شبگردم
اگر می خندم وشادم
همه در سوگ اشک هاییست که روزی بی دلیل ریخت و
هم اکنون حوض چشمانم خالی خالی ست
گل قالی مرا درک کن
♥ شاهرخ ♥

شنبه 11 شهریور 1396 03:13 ب.ظ
نـــه نمیــــدانــــی!
هیـــــچ کـــس نمـی دانــــد
پشتــــــــ ایـن چهــــره ی آرام،
در دلــــــــــم چــه مـی گـذرد!
نـــه نمیــــدانــــی!
هیـــــچ کـــس نمـی دانــــد
ایـــن آرامــش ظــاهــر و ایــن دل نــا آرام
چقــــدر خستـــــــه ام میـــکنــد…!
♥ شاهرخ ♥

شنبه 11 شهریور 1396 03:13 ب.ظ
چه قدر خالی ست باران
یک دل هم درآن پر نمی زند !
جان می دهد برایِ بی تو مردن
تا بند نیامده
باید رفت
تنها چترها می فهمند باران را !
♥ شاهرخ ♥


شنبه 11 شهریور 1396 03:13 ب.ظ
می شکافم دست هایم را
یخ می زند دلم
درین هوای بی رؤیا
آنقدر نیامدی که تنگ شد
تمام خیال هائی که بافته بودم
برای دلم
چشم هایم
پر از کلاف سر در گم توست !
♥ شاهرخ ♥

شنبه 11 شهریور 1396 03:12 ب.ظ
مثل گل های وحشی
میان علفزار تنم پنهانی
بوی تو اگر پیدا بود
ابرها ...
مزارع گل های سرخی می شد
غرق در آفتاب تابستانی آغوشت
و رنگین کمان بالکنی
برای تماشای چشمانت !
مثل وحوشی
که خود را به علف ها می مالند
تا قلمرو خود را مشخص کنند
خیالت به پای دلم می پیچد
و مرا به وسعت دنیا
از آنِ تو می کند !
♥ شاهرخ ♥

شنبه 11 شهریور 1396 03:12 ب.ظ
حال من بی تو
مثل بادی ست
که نمی داند کجا می رود !
اسم تو
خانۀ من بود
بی تو کجا باید رفت ؟!
♥ شاهرخ ♥

شنبه 11 شهریور 1396 03:12 ب.ظ
دلم می خواست
یکی بی هوا
مچم را بگیرد
توی جیبش نوازش کند
و با یک لبخند
مرا به آخر دنیا برساند !
♥ شاهرخ ♥

شنبه 11 شهریور 1396 03:12 ب.ظ
دوست دارم
لهجۀ چشمان تو را
که پر از پچ پچ پروانه ُ گل
و همه راز دل شب بوهاست !
♥ شاهرخ ♥

پنجشنبه 2 شهریور 1396 06:24 ب.ظ
هنوز بوی پیراهن تو
با طعم خیسِ همان فتیر نازکِ برشته با من است.
...
جز ما کسی خبر نداشت
که در خانه با خواهش باران و بوسه چه می‌کنیم
ما در خفای پرده حتی
از احتمال دیدن حضرت آینه هم سخن می‌گفتیم
حالمان خوش بود
چراغ‌های دوردستِ دره‌ی دربند
علامت روشن زندگانی از آوازهای محرمانه بود
و ما خوب می‌دانستیم
به خاطر آن بهاری که قول قناری و نرگس است
باید به هر حوصله با زمستان زمهریر مدارا کنیم.

"سیدعلی صالحی"
♥ شاهرخ ♥
پنجشنبه 2 شهریور 1396 06:24 ب.ظ
چه خلوت خوشی دارد این گوشه‌ی قشنگ!
باد از عطر علف، بی‌هوش
هوا از عیش آسمان،‌ آبی
و ذهن روشن هیزم
که گرمِ گرم ... از خیال جنگل افرا و صنوبر است.
...
چه بوی خوشی می‌آید از حواشی این پونه‌زار!
باید آنجا
آن دوردستِ کمی مانده به رود
باران باشد،
یک جاده‌ی خیس نقره‌پوش آنجا
پیچیده‌ی نم و نی
پر از نقش پای پرنده و آهوست
آنجا بادهای از شمال آمده
دارند رمه‌های سراسیمه‌ی مه را
به جانب دره‌های پنج و نیم غروب می‌برند!
...
و من که بدم می‌آید
این لحظه فقط شاعر باشم
دوستان دورِ جنگل صنوبر و افرا ... دیر کرده‌اند،
چوبدست پیرمرد را برمی‌دارم
راه می‌افتم ...

"سیدعلی صالحی"
♥ شاهرخ ♥
پنجشنبه 2 شهریور 1396 06:23 ب.ظ
چه بوی خوشی می‌وزد از سمت آسمان
پَرپر هزار و یکی گنجشک بهارزا
بر شاخسار بلوطی که بالانشین است
و باز پناه جُستن پوپکی
پیاله‌ی آبی ...
...
دارد از پشت نی‌زار این دامنه
صدای کسی می‌آید
کسی دارد مرا به اسم کوچک خودم می‌خواند
آشناست این هوای سفر
آشناست این آواز آدمی
آشناست این وزیدن باد
خنکای هوا
عطر برهنه‌ی بید ...
...
سوسن‌ها، سنجدها، باران‌های بی‌سبب
و پرندگانِ سحرخیز دره‌ی انار
که خوشه‌های شبِ رفته را
به نور بوسه می‌چیدند
و من چقدر بوسه بدهکارم
به این همه رود، راه، آدمی...!

"سیدعلی صالحی"
♥ شاهرخ ♥
پنجشنبه 2 شهریور 1396 06:22 ب.ظ
دیدم، خودم دیدم، پروانه قشنگی هی در گلوی من میرقصید.
من داشتم برای یک ستاره ترانه می خواندم.
دیدم، خودم دیدم، یک قناری قشنگ، از آن همه آواز، تنها حنجره ترا نشانم می داد.
زندگی چقدر زیباست "ری را"!*
دیروز نامه عزیزی از شیراز آمد
نامه اش، زبان شقایق بود.
انگاری هرواژه، باورکن! هر واژه به واژه دیگر عاشق بود.
عجیب است، من شبکور،
جهان را چه قشنگ می بینم.

"سیدعلی صالحی"
♥ شاهرخ ♥
پنجشنبه 2 شهریور 1396 06:21 ب.ظ
اشتباه می‌کنند بعضی‌ها
که اشتباه نمی‌کنند!
باید راه افتاد،
مثل رودها که بعضی به دریا می‌رسند
بعضی هم به دریا نمی‌رسند.
رفتن، هیچ ربطی به رسیدن ندارد!

"سیدعلی صالحی"
♥ شاهرخ ♥
پنجشنبه 2 شهریور 1396 06:21 ب.ظ
اشتباه می‌کنند بعضی‌ها
که اشتباه نمی‌کنند!
باید راه افتاد،
مثل رودها که بعضی به دریا می‌رسند
بعضی هم به دریا نمی‌رسند.
رفتن، هیچ ربطی به رسیدن ندارد!

"سیدعلی صالحی"
♥ شاهرخ ♥
پنجشنبه 2 شهریور 1396 06:20 ب.ظ
من راه خانه‌ام را گم کرده‌ام ری‌را
میان راه فقط صدای تو نشانیِ ستاره بود
که راه را بی‌دلیلِ راه جسته بودیم
بی‌راه و بی‌شمال
بی‌راه و بی‌جنوب
بی‌راه و بی‌رویا.

من راه خانه‌ام را گم کرده‌ام
اسامی آسان کسانم را
نامم را، دریا و رنگ روسری تو را، ری‌را!
دیگر چیزی به ذهنم نمی‌رسد
حتی همان چند چراغ دور
که در خواب مسافرانْ مرده بودند!
...
من راهِ خانه‌ام را گم کرده‌ام ری را،
شما، بانو که آشنای همه‌ی آوازهای روزگار منید
آیا آرزوهای مرا در خواب نی‌لبکی شکسته ندیدید؟
می‌گویند در کوی شما
هر کودکی که در آن دمیده، از سنگ،‌ ناله و
از ستاره، هق‌هقِ گریه شنیده است.

چه حوصله‌ئی ری‌را!
بگو رهایم کنند،‌
بگو راه خانه‌ام را به یاد خواهم آورد
می‌خواهم به جایی دور خیره شوم
می‌خواهم سیگاری بگیرانم
می‌خواهم یک‌لحظه به این لحظه بیندیشم ...!
- آیا میان آن همه اتفاق
من از سرِ اتفاق زنده‌ام هنوز!

"سیدعلی صالحی"
♥ شاهرخ ♥
پنجشنبه 2 شهریور 1396 06:20 ب.ظ
دارم هی پا به پای نرفتن صبوری می‌کنم
صبوری می‌کنم تا تمام کلمات عاقل شوند
صبوری می‌کنم تا ترنم نام تو در ترانه کاملتر شود
صبوری می‌کنم تا طلوع تبسم، تا سهم سایه،‌ تا سراغِ همسایه ...
صبوری می‌کنم تا مَدار، مُدارا، مرگ ...
تا مرگ، خسته از دق‌البابِ نوبتم
آهسته زیر لب ... چیزی، حرفی، سخنی بگوید
مثلا وقت بسیار است و دوباره باز خواهم گشت!
...
تا تو دوباره بازآیی
من هم دوباره عاشق خواهم شد!

"سیدعلی صالحی"
♥ شاهرخ ♥
پنجشنبه 2 شهریور 1396 06:19 ب.ظ
من از راهی دور
برای خواندنِ خواب های تو آمده ام،
من از راهی دور
برای گفتن از گریه های خویش.
... راهی نیست،
در دست افشانیِ حروف
باید به مراسمِ آسانِ اسمِ تو برگردم،
من به شنیدنِ اسمِ تو عادت دارم.
من
مشقِ نانوشته ام به دستِ نی،
خواندن از خوابِ تو آموخته ام به راه.
من
بارانِ بریده ام به وقتِ دی،
گفتن از گریه های تو آموخته ام به راه.
به من بگو
در این برهوتِ بی خواب و طی،
مگر من چه کرده ام
که شاعرتر از اندوهِ آدمی ام آفریده اند؟...!
♥ شاهرخ ♥
پنجشنبه 2 شهریور 1396 06:18 ب.ظ
میان ماندن و نماندن
فاصله تنها یک حرف ساده بود
از قول من
به باران بی امان بگو:
دل اگر دل باشد،
آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد.

"سیدعلی صالحی"

♥ شاهرخ ♥
پنجشنبه 2 شهریور 1396 06:17 ب.ظ
همین جا
نزدیک همین تنفس بى خواب
تــو را
طـورى نزدیک به لمسِ هـوا حس مى کنم
که گنجشک تشنه، عطـرِ باران را.

"سیدعلی صالحی"
♥ شاهرخ ♥
پنجشنبه 2 شهریور 1396 06:17 ب.ظ
آمده از جایی دور،
اما زاده زمین ام.
امانت دار آب و گیاه،
آورنده آرامش و
اعتبار امیدم.
من به نام اهل زمین است
که زنده ام.
زمین
با سنگ ها و سایه هایش،
من
با واژه ها و ترانه هایم،
هر دو
زیستن در باران را
از نخستین لذت بوسه آموخته ایم.
زمین
در تعلق خاطر من و
من در تعلق خاطر تو
کامل ام.
ما
همه
اگرچه زاده سرزمین تخیل و ترانه ایم،
اما سرانجام
به آغوش و بوسه های مگوی باز خواهیم گشت.

"سیدعلی صالحی"
♥ شاهرخ ♥
پنجشنبه 2 شهریور 1396 06:16 ب.ظ
حالم خوب است!
هنوز خواب می بینم ابری می آید
و مرا
تا سرآغازِ روییدن
بدرقه می کند.

"سیدعلی صالحی"

♥ شاهرخ ♥
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


نمایش نظرات 1 تا 30
 
درباره وبلاگ

به نام خداوند عشق آفرین

خدای جهان های دور

که مستی فزاید در سرور

به هنگام روز به هنگام شب

چراغی برفروزد زنور

همو داند این چرخ دیرینه را

کجا می برد ز راههای دور


شاهرخ




(((شعرهای عاشقانه)))


سلام ...

((( آسمان هفت طبقه دارد )))

((( عشق طبقۀ اوّل آسمان است )))

این وبلاگ عاشقانه است و برای عاشقان و معشوقان ساخته شده است
آنانی که عاشقند به این وبلاگ وارد شوند .
عاشقان ،
نظرات لطیف و عاشقانه تان را برای بهبود وبلاگ مطرح نمایید.

با تشکّر شاهرخ


***

عشق سر آغاز زندگی است

زندگی سر آغاز درد است


پایان زندگی خاتمۀ درد است

خاتمۀ درد پایان عشق است



شاهرخ




به نام عشق که زیباترین سر آغاز است
هنوز شیشه ی عطر غزل درش باز است

جهان تمام شد و ماهپاره های زمین
هنوز هم که هنوز است کارشان ناز است

هزار پند به گوشم پدر فشرد و نگفت
که عشق حادثه ای خانمان بر انداز است

پدر نگفت چه رازی است این که تنها عشق
کلید این دل ناکوک ناخوش آواز است

به بام شاه و گدا مثل ابر می بارد
چقدر عشق شریف است و دست و دل باز است

بگو هر آنچه دلت خواست را به حضرت عشق
چرا که سنگ صبور است و محرم راز است

ولی بدان که شکار عقاب خواهد شد
کبوتری که زیادی بلند پرواز است ...!

________________________

آری تو راست می گویی آسمان مال من است
پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است
اما سهراب تو قضاوت کن
بر دل سنگ زمین جای من است!!!
من نمی دانم که چرا این مردم دانه های دلشان پیدا نیست.
صبر کن سهراب…!!!
قایقت جا دارد…!!!
من هم از همهمه ی داغ زمین بیزارم.

_______________________

من چاکر آنم که دلی برباید

یا دل به کسی دهد که جان آساید

آن کس که نه عاشق و نه معشوق کسیست

در ملک خدای اگر نباشد شاید

سعدی

--------------------------------------

همین جا درون شعرهایم بمان

تا وسوسه یِ دوستت دارم هایِ دروغینِ آدمها ، مرا با خود نبرد…

به سرزمین هایِ دورِ احساس ؛

من اینجا هر روز با تـو عاشقی می کنم بی انتها…

شعرِ من بهانه ایست برای مـا شدن دستهایمان..

تا تکرارِ غریبانه یِ جدایی را شکست دهیم……


---------------------------------

آموزگار نیستم

تا عشق را به تو بیاموزم

ماهیان نیازی به آموزگار ندارند

تا شنا کنند

پرندگان نیز آموزگاری نمی خواهند

تا به پرواز در آیند

شنا کن به تنهایی

پرواز کن به تنهایی

عشق را دفتری نیست

بزرگترین عاشقان دنیا

خواندن نمی دانستند

---------------------------

در مدرسه گر چه دانش اندوز شوی

و ز گرمی بحث مجلس افروز شوی

در مکتب عشق با همه دانایی

سر گشته چو طفلان نوآموز شوی

ابوسعید ابوالخیر

-----------------------------
هنگامی که خورشید فروزان عاشقانه
به ابر بهاری چشمک می زند و به او دست زناشویی می دهد
در آسمان رنگین کمانی زیبا پدید می آید
اما در آسمان مه آلود
آنرا بجز رنگ سپید نمی توان دید
ای پیر زنده دل
از گذشت عمر افسرده مشو
هر چند زمانه نیز موی تو را سپید کرده
اما هنوز نیروی عشق که زاینده جوانی است
از دلت بیرون نرفته است

گوته


------------------------------------------
امیر داد گستر خان عادل
دلیر عدل پرور شاهرخ خان
خدیو کامران کز یاری بخت
نپچید آسمانش سر ز فرمان
برای قطع نخل هستی خصم
تبرزینی به دستش داد دوران
تبرزین نه کلید فتح و نصرت
تبرزین نه نشان شوکت و شان
تبرزین نه رگ ابری شرر بار
که انگیزد ز خون خصم طوفان
تبرزین نه عقابی صیدپیشه
که قوت اوست مغز اهل عدوان
کسی کو گیردش بر کف نماند
چو موسی و ید بیضا و ثعبان
ز آسیبش پریشان باد دایم
سر دشمن چو گوی از ضرب چوگان

هاتف اصفهانی

-----------------------------------













مدیر وبلاگ : ♥ شاهرخ ♥
پیوندها
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
بالا بر صفحه رتبه سنج گوگل
کد تقویم رو میزی


برای نمایش تصاویر گالری كلیك كنید


دریافت كد گالری عكس در وب




تنظیم فونت


داستان روزانه
کد آنلاین و آمار
کد حباب و قلب
هاست ویندوز Mounting created afsoon